ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

نمایشگاه کتاب

ارغوان جان هفته گذشته برای اولین بار شما رو بردیم نمایشگاه کتاب و یه عالمه کتاب های قشنگ برای سن کنونیت خریدیم. تا مامانی کتابها رو برات بخونم و شما یه عالمه چیزای جدید ازشون یاد بگیری و البته که لذت ببری. شما تو دو سه ساعتی که تو نمایشگاه بودیم خیلی دختر خوبی بودی و اجازه دادی تا ما غرفه های کودک رو با صبر و حوصله بگردیم. که من همینجا از شما تشکر می کنم دوباره خانم گل قشنگم. البته فکر می کنم کتاب ها در حال حاضر یه خرده برات زود باشند و من نناید از شما توقع داشته باشم که کاملا بهم گوش بدی ، اما همینکه بتونم یه مقدار کم حواست رو معطوف عکس ها و شعرها کنم خیلی خوبه. امیدوارم شما در آینده نزدیک یه دختر کتاب خون بشی عین بابا محسن  ...
24 ارديبهشت 1392

یه جمعه عالی

دیشب خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و ملالی نبود به جز دوری دختر گلم که واقعا جاش خالی بود و البته ذهن و دل ما که همش پیش ایشون بود. از دو هفته قبل قرار بود با بابا محسن و یه سری از دوستانمون بریم کنسرت کیوان ساکت و سالار عقیلی. من اصلا دلم راضی نبود چون باید شما رو چند ساعت تنها می ذاشتم اونم شب که شما از یازده به بعد، بد قلق میشی بدجور. اما به خاطر دل بابایی که خیلی کیوان ساکت رو دوست داره نه نیاوردم. و البته عمه جون که قرار بود شما رو نگه داره و دلم بهش قرص بود. دیگه نمیگم در حالی که به ما خیلی خوش می گذشت، شما بابای عمه زهرا رو اوردی جلوی چشماش و وقتی ما رسیدیم خونه موهای عمه زهرا مثل انیشتن شده بود و خونه مون؛ انگار یه بمب توش منفجر ش...
21 ارديبهشت 1392

بهشت مادران و دوستای نی نی نازمون

پنجشنبه گذشته دوستای شهریوریمون یه قرار دوستانه تو بهشت مادران گذشتند؛ اما من یک عدد مامان، چون از قبل می خواستم برم استخر و البته که بابا محسن یه قرار کاری داشت و اصلا به هیچ عنوان نمی تونست اون قرار رو کنسل کنه از قبل اعلام کردیم که نمی تونیم بریم با اینکه دلمون خیلی خیلی می خواست دوست جونیامونو دوباره ببینیم. در نتیجه صبح ساعت هفت و نیم شما رو گذاشتم پیش بابایی و در حالی که دوتایی تون در خواب ناز بودید رفتم استخر، تا ده و نیم خودمو رسوندم خونه تا بابایی به قرار ساعت یازدهش برسه. اممممممممممممممممممممممما بابایی مهربون کاراشو زودی کرد و تا سه خونه بود مام فوری حاضر شدیم و با عمه جون راهی بهشت مادران شدیم. از شانس بدمون تونل نی...
21 ارديبهشت 1392

جوانه زدن اولین مروارید ارغوان و آش دندونی

جااااااااااااااااااااااااااااااانم در تاریخ بیست و پنج اسفند هزار و سیصد و نود و یک اولین جوانه دندان شما، خانم گلم رویت شد. در قسمت پایین دهان و سمت چب. مبارکت باشه دخترم. البته دندون کناریش هم با اختلاف یک روز مشاهده شد و این دوتا دندون دارند پابه پای هم رشد می کنند. ایشالله بقیه دندوناتم به صحت و سلامت دربیاد و یه عمر طولانی برات سالم و سفید بدرخشن. دختر گلم همیشه مواظب دندونات باش، دندون سالم یه نعمت بزرگه یادت باشه هرشب باید دندونات رو مسواک بزنی وگرنه با مامانی طرفی. عمه جون و مادر جونم لطف کردند و برات آش دندونی درست کردند که خیلی هم خوشمزه شده بود، دست گلشون درد نکنه.       &nbs...
21 ارديبهشت 1392

من هم یک مادرم

باورش سخته اما واقعا من هم امسال یک مادر بودم و دیگه تنها مقام زن بودنم نبود که باعث تبریک گفتن  اطرافیانم میشد. امسال همه روز مادر رو بهم تبریک می گفتند و من از یاداوری این اتفاق شیرین غرق در شور و شعف میشدم. اتفاقی که هر چند برای به ثمر نشستنش خیلی انتظار نکشیدم و تا خواستم خدا مرا شایسته آن داشتن کرد و من تازه علت آن را می فهمم. اتفاق شیرینی که هر اندازه خدارا به خاطر آن شکر کنم باز هم کم است. و حالا من هم یک مادرم، یه دختر قند عسل از اونا که  شاه نداره ، از خشگلی تا نداره و... دارم که به اندازه همه داشته ها و نداشته هام می ارزه. به یگانه ای که حتی اجازه نمی ده یک لحظه به جز اون به چیز دیگه ای فکر کنم. ...
16 ارديبهشت 1392

هشت ماه شدنت مبارک روشنی خانه یمان

قشنگ مامان، هشت ماهه شدنت مبارک انگار راستی راستی داری به یک چشم بر هم زدن بزرگ میشی. عاشق اینم که هر روز شاهد کارای جدید و رفتارایی باشم که تا روز قبل هیچ خبری ازشون نبوده اما نه دیگه به این سرعت. اما خوب انگار چاره ای هم نیست واقعا زندگی مون نه مثل رود که سریعتر از اون داره می گذره. ورود به هشت ماهگیت مصادف بود با اومدن مادر جون از مکه و موندن من و شما پیشش به مدت یک هفته، که البته خیلی هم خوش گذشت و ملالی نبود جز دوری بابا محسن. شما تا این لحظه صاحب چهار تا دندون خوشگل و سفید هستی که مبارکت باشه ایشالله. دو تا دندون پایینی و دوتا دندون نیش. قربون دختر گوشت خورم برم که دندون نیشش زودتر از خرگوشی هاش زد بیرون. ما...
16 ارديبهشت 1392

تولد هفت ماهگی

ارغوان قشنگم ورودت به هفت ماهگی مبارک. البته شرمنده که با تاخیر اومدم و به ثبت هفتمین ماه زندگی ایشالله طوا=لانیت پرداختم. شما در تاریخ دوازده فروردین هفت ماهه شدی که در اون تاریخ ما هنوز در تعطیلات بودیم و در نتیجه ما اون جا یه کیک کوچولو برات گرفتیم و این ورود رو در کنار مامان جون اینا در حد یه کیک و چایی جشن گرفتیم. البته مامان جون خیلی گفت آهنگ های تولدت رو برات بذاریم تا دست دسی کنی اما دیگه بگذشتیم. بابایی یه عالمه عکسای قشنگ ازت گرفت که حتما چندتاش رو برات میذارم.                              ...
14 ارديبهشت 1392

دنیای ما، ارغوان

دختر قشنگم شما این روزا یه عالمه کارای جدید یاد گرفتی و مدام ما رو متعجب و صد البته ذوق زده می کنی. این روزها من خوشبخت ترین مادر دنیا هستم و روزی صدهزار بار خدا رو برای داشتن شما شکر می کنم.    ارغوانم شما مدام سعی می کنی صداهایی که برات در میاریم رو تقلید کنی و اگر همینطوری پیش بری تا دو سه ماه دیگه فکر کنم حرف بزنی. دیروز وقتی بابایی از سر کار اومد شما کلی ذوق کردی، تا بابایی رو دیدی جیغ کشیدی و همش دستت رو باز می کردی تا بابا بغلت کنه. وقتی بابایی بوست کرد و رفت تا لباساش رو عوض کنه با روروئکت دنبالش تا اتاق رفتی. وقتی هم که بغلت کرد دیگه نگو چه کارا که نمی کردی. عاشقتم ارغوان، تو عمر منی، نفس منی من ...
3 ارديبهشت 1392

نی نی پارتی مهرساجون

ارغوان ناز مامان، پنجشنبه بیست و نه فروردین به دعوت نگین جون برای دور هم بودن و البته به صرف ناهار مهمون خونه مامان نگین و مهرسای گل افشون خاله شدیم. دست نگین جون واقعا درد نکنه که حسابی افتاده بود تو زحمت و صد البته که همه مون فهمیدیم چقدر کدبانو با اینکه کوچک ترین مامان کلوپمونه. من و شما اولین مهمون بودیم و هنوز ساعت دوازده نشده بود که رسیدیم خونه مهرسا گلی. مهرسا خانم نشسته بود جلوی مبلشون و با دیدنمون یه لبخند قشنگ تحویلون داد  و مثل مامانش مهمون نوازیش رو از همون ابتدای امر نشون داد. کم کم مهمونا از راه می رسیدند و خونه داشت از حضور یه عالمه فرشته ناز پر می شد. کوچولوهایی که دیگه برای خودشون خانم و آقاهایی شدند که انگ...
2 ارديبهشت 1392
1